<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>NERD</title>
<link>http://nerd.blogfa.com/</link>
<description>برداشت های شخصی من از زندگی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 31 Dec 2007 23:43:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وصیت های سرگشاده</title>
<link>http://nerd.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;عزیز جان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دستت درد نکند. بیشتر من باب اینکه خیالم را راحت کردی. همین اتفاقها گاهی در زندگی هر کداممان لازم است. همانی که دلی بهش بسته ای٬ جایی که انتظار نداری٬ پشت پا بگیرد برای صنوبری دلت، هر دل ساده ای نیاز دارد که روزی محکم با سر برود توی دیوار استخوانی قفسش که چقدر هم شکل زندان است! فقط نرده هایش افقی ست...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ماجرا شد عین این جلسه های محمد کشان، شنیده ای؟! بر من دل شکفته اما حرجی نبود٬ منی که صنوبر گل محمدی دلم را گذاشتم وسط سفره ای که یکی مثل تو جوالدوز به دست٬ دورش نشسته بود....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خنده دار اینکه زندگی میرود به همان سمتی که میترسیم. مثال قصه ننه یک سر دو زانو، که همیشه میترسیدم یک روزی بیاید، و آمد در هزار جلد و در هر جلدی دامادی را سر حجله کشته بود، اگر دعوایمان بشود، من را با چی میزنی؟ کاش آن قدر مرد بودی که بگویی با همین سوزن نرم و نازکم، آخ اگر میگفتی چقدر زندگی امشبم قشنگتر بود، این شب سال نو که آنها دارند نور میافشانند در آسمانشان و این لایه آسمان دل من پر از سوراخ شده...&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;فقط این را نگو که حق آن کسی که در دلش گل است و گلخانه بیشتر از آسمانی با لایه های سوراخ نمیشود، چون واقعش این است قصه ای که با تو شروع شود تهش خیلی خوب تمام بشود یک چیزی میشود در مایه رو حوضی های خانه قمر خانوم...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بدترش اینکه اینها را که میگویم قصه نیست، یعنی هر قصه ای نیست، قصه پر غصه یکی ست که دلش گم که نه، ولی سوراخ شده، خودت هم میدانی اولش این تو بودی که ما را صدا کردی، وگرنه ما تا این سن که رسیدیم٬ هیچ نشد دعوت نشده برویم میهمانی به دل کسی دیگر، با این حال دنبالمان هم نفرستادی، خودمان آمدیم و جوالدوزمان زدی، ناز شستت! تا ما باشیم هر دلی که درش باز شد نرویم مهمانی، خصوصا آنها که انارهای پوسیده ی دلشان، دانه هایش سیاه شده، درش را که باز میکنی خاکسترش صورتت را سیاه میکند و جوالدوزش بدنت را سوراخ، و صدای خنده یک کله ی دلقک که به فنر وصل است و بالا و پایین میرود، کج و راست میرود، قهقهه های متناوب میزند، و صنوبرهای سوراخ شده...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک موقعی فکر میکردم بعضی دوستیها غنیمت است، بعدتر دیدم که هست، اما نه دوستانی که سرشان را از زیر چاقوی پیامبران عاشق دزدیده اند، آدمهایی که مثل موسیقی٬ فله ای دانلود کرده ایم در زندگی، با این حال وقتی که نیاز داریم به گوش دادن، نهایت دو سه تایشان ارزش گوش کردن دارد، من فقط همه را دانلود میکردم تا مجموعه آهنگ هایم ناقص نباشد. این ماشینم هست که سیستم ضد سرقت دارد، این موبایلم که کدش یک است و این هم دوستم که دانه های دلش ناپیداست...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;غافل نمیشود بود، دوست ها مثل آلبوم آهنگ هستند، در همه آلبومها فقط بعضی ها ارزش خریدن دارند و تازه از آنها که میخریم٬ تنها بعضی ارزش شنیده شدن، حتی اگر بعضی آهنگها خیلی عامه پسند هم بود، پیش خودتان٬ یادتان باشد که هر آهنگی ارزش گوش دادن ندارد، فقط آهنگ خداست که میشود گذاشت و شنید و شنید و شنید...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا نه اینکه ناراحت باشم! فقط خواستم بدانی این دوران فطرت از تویی که دانه های دلت را گم کرده ای، حداقلش این خوبی را داشت که آهنگ ها را نشسته ام به پالایش، فقط بعضی ها ارزش ماندن دارند، همانها که ریتمشان اخلاص دارد، &quot;و من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتا.&quot;....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این قانون دنیاست، همه چیزهای خوب باید یک روزی پایان بگیرد، خیلی دوستی ها، خیلی عادت ها، خیلی احساس ها، خیلی نوشته ها و خوشبخت کسی که این بریدن ها انتخاب خودش باشد و نه جبر زمانه، خوشبخت آنها که فهمیدند چطور میشود &quot;موتوا قبل ان تموتوا&quot; ... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فقط یادتان باشد، نه در دلتان را برای هر کسی باز کنید و نه در دل هر کسی را، یادتان باشد که من باشم یا نباشم، نگذارید دانه های دلتان به دست نااهلان و نامحرمان بیافتد...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;والسلام...&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Dec 2007 23:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nerd&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>nerd</dc:creator>
<guid>http://nerd.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>253- ...</title>
<link>http://nerd.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;1. امروز در تنهایی اتاق دیدم زنگ زدند. &lt;br /&gt;همان بحث تکراری دعوت به مسیحیت و جلسات انجیل خوانی&lt;br /&gt;یک مشت پاسخ کوتاه تحویل میدادم که شرش زودتر کنده شود&lt;br /&gt;پرسید تا به حال انجیل خوانده ای؟&lt;br /&gt;گفتم قرآن میخوانم معمولا!!&lt;br /&gt;گفت در جلسه میخواهیم صحبت کنیم که آیا بعد از مرگ زندگی تمام میشود؟&lt;br /&gt;گفتم نه! به قیامت اعتقاد دارم!&lt;br /&gt;گفت میخواهیم صحبت کنیم درباره اینکه آیا ممکن است در آینده دنیا دوباره با هم متحد شود؟&lt;br /&gt;گفتم بله! حتما میشود...&lt;br /&gt;گفت !!!Oh! You have all of the answers&lt;br /&gt;آخر مراسم یک انجیل کوچک از جیب بغلش دراورد، &lt;br /&gt;من باب وظیفه یک دو آیه خواند که خدا چطور دشمنانش را آن دنیا جزغاله میکند. &lt;br /&gt;همین بد سلیقگی اش اعصابم را بهم ریخت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم آمد از قضیه جعفر ابن ابیطالب در دربار نجاشی و سوره مریم&lt;br /&gt;که چه مودبانه انتخابی بوده در بستری از شعور&lt;br /&gt;نه اینکه بگویم اینجا مودب نیستند که خیلی هم محترمانه برخورد میکنند و همیشه با لبخند&lt;br /&gt;نه اینکه بگویم دوست نمیشوند که بلکه میتوانی دوست هم پیدا کنی و حتی درددل کنی&lt;br /&gt;اما تکنولوژی اخلاقیات شرقی کجا، غربیهای اخلاق وظیفه ای کجا؟!&lt;br /&gt;دفعه دیگه اگر بیاید برایش تبت یدی ابی لهب را میخوانم که حساب کار بیاید دستش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- این ور دنیا، خیلی ها با چنگ و دندان دینشان را حفظ میکنند&lt;br /&gt;کسی تو را مجبور به بی دینی نمیکند &lt;br /&gt;ولی مظاهر دنیوی چنان است که اگر بخواهی از پا دربیایی کار لحظه ای ست&lt;br /&gt;اما میگفت زیبایی که در اسلام دیدم این بود که ارتباط با خدا مستقیم است&lt;br /&gt;برای هم کلامی اش نیازی به واسطه، از مسیح و غیر مسیح، نداری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- &quot;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;...و الحمد الله انادیه کلما شئت لحاجتی &lt;br /&gt;و اخلوا به حیث شئت لسری&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;بغیر شفیع&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;فیقضی لی حاجتی...&quot; &lt;sup&gt;1&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;4- انسان از دیدن مسلمانهای اینجا حظ میکند گاهی&lt;br /&gt;شاید آنها که اروپا دیده اند بفهمند وسط دانشگاه نمازخانه درست کردن یعنی چه&lt;br /&gt;من کلا از دیدن اعتقاد راسخ لذت میبرم&lt;br /&gt;و این شامل بعضی مسیحی ها هم میشود که اعتقادشان درست یا غلط&lt;br /&gt;چنان خود را وقف مسیح کرده اند که من سرجمع یک دقیقه هم این طور خودم را وقف اعتقادم نکرده ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- دیده ام بچه های ایرانی اینجا که دوباره مسلمان شده اند&lt;br /&gt;میشود به عینه احساس کرد فرق اسلام با دین اینها&lt;br /&gt;از نظر سطح تکنولوژیکی، فرق مرسدس بنز است با گاری مش غفور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6- کسی در جنگ صفین&lt;br /&gt;نماز را پشت سر امیرالمومنین علیه السلام میخواند&lt;br /&gt;نهار را میرفت پای سفره معاویه&lt;br /&gt;میگفت نماز علی به خدا نزدیکتر است و سفره معاویه چرب تر!&lt;br /&gt;بعد میپرسند چرا مالک از ده قدمی خیمه معاویه برگشت؟!&lt;br /&gt;بعد میپرسند چرا آنها مرسدس میسازند و ما...؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: بگذریم آقا، بگذریم...&lt;br /&gt;&lt;br style=&quot;font-family: impact;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-family: impact;&quot; /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: impact;&quot;&gt;1:  فرازی از مناجات حضرت سجاد علیه السلام در دعای ابی حمزه ثمالی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Dec 2007 01:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nerd&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>nerd</dc:creator>
<guid>http://nerd.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>252- از رنجی که میبریم...</title>
<link>http://nerd.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;تعویض محیط زندگی خیلی ساده تر از تغییر آن است. همین جمله به ظاهر کوتاه، میتواند گاهی آدم را دیوانه کند. حتی این را برای خودمان، ایرانی جماعت، پر رنگ تر هم میبینم. که چاشنی دهن بینی و همرنگ جماعت بودن را هم به آن اضافه کرده ایم و این شده که قدرت تطبیقمان را با شرایطی که بهمان تحمیل میکنند، به نوعی افتخار هم میدانیم. بعد همه اینها جمع میشوند کنار هم تا تو آنجا٬ در لحظه ای که ممکن است سر کلاس درس باشد یا تو اتوبوس نشسته باشی در حال برگشتن به خانه یا هر لحظه دیگر، برای بعضی زودتر و برای بعضی دیرتر، خودت را راضی کنی گیاه شوی، یعنی جایی بمانی که قدرت را بدانند، در یک گلخانه با شرایط کنترل شده، پهن گاو بریزند به پایت با سایر کودهای نیتراته و فسفاته و سر سال هرست کنند تا میوه بدهی برایشان٬ تا بچینند و بخورند و همین طور تا آخر، هی بزرگتر شوی و بیشتر ریشه کنی و بیشتر میوه بدهی. وقتی گیاه هستی خیلی زندگی راحت است، مثلا فکرش را بکن چقدر کار درخت انگور سخت میشد اگر میخواست فکر کند که میوه اش را شراب میکنند میگذارند سر میز شام ضیافت سران کشورهای گروه ۸ یا فی المثل کشمش میشود در جیب یک پیرمرد روستایی سر زمین که بعد خوردن هر دانه اش یک الحمدالله میگوید. راستش من هنوز نفهمیده ام که آیا بقیه هم به همین سختی فکر میکنند که من فکر میکنم؟! جوابش نه هست انگار، حداقل به چشم نمیاید، یا خودشان را به بلاهت زده اند یا من توهم دارم. این طور است دیگر، مثل مسیری ست که باید پیموده شود به ای نحو کان! انگار دارم از این ور زمان راه میروم تا آن ورش، انگار در یک برهه تاریخی، انسانیت را تعلیق میکنم تا بنشینم سر مذاکرات گیاه شدن! &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;ای خدا! کسی میداند چرا من دارم این قدر چرند میبافم؟! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هر روز که میگذرد جا افتاده تر میشوم، با محیط سازگارتر، بلد شده ام سیستم اینها چه طوری کار میکند، خودم را هم تطبیق داده ام که اگر کنارم مهدی و علیرضا و حمزه و بقیه نباشند، اگر کوه های آخر هفته با جواد نباشد، چطور درس بخوانم، چطور زندگی کنم، چطور همیشه یک خنده ابلهانه بر لب داشته باشم، و کم کم دوست جدید که چه عرض کنم! همکلاسیهای جدیدم را بعضا با اسمشان میشناسم، با وجودی که نمیدانم اهمیتی هم دارد وقتی روابط انسانی اینجا، تجسم گاوهای مشدی حسن است وقتی صبح ها میروند چراگاه و شبها برمیگردند طویله! میخواهم یادشان بدهم که سلام سلامتی میاورد. به هم که میرسیم باید دست بدهیم نفهم! باید حال هم را بپرسیم! برای شروع٬ صبح به صبح که هم را میبینیم، یاد گرفته ام خودم را تا سطح آنها پایین بیاورم، از وضع درس ها صحبت میکنیم و کریسمس و آب و هوا، میپرسم:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-حالت چطور است؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;انگار اولین بار است که کسی حالش را میپرسد: &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-خوبم و خسته! درسها زیاد است و چیزی به امتحانها نمانده... &lt;BR&gt;-خوب عیب ندارد، سه چهار هفته دیگه کریسمس است و میتوانی بروی استراحت کنی! &lt;BR&gt;-That&apos;s nice !Ja... تو هم کریسمس برمیگردی به کشورت؟&lt;BR&gt;-نه، من که مثل تو خانه ام نزدیک نیست! &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;و بعد رویم را برمیگردانم٬ انگار که دارم با خودم حرف میزنم ادامه میدهم: &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;- ... It is far far away!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن Ja را باید بخوانی &quot;یا&quot; چون این حرف J در واقع صدای &quot;ی&quot; میدهد. دیکشنری آکسفورد را هم که باز میکنی در بخش راهنمای تلفظها برای j نوشته:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;/j as in Yes /jes &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مسخره نیست؟! یا حماقت آمیز نیست اینکه اخیرا اگر چیزی از دستم ول شود، بخورم زمین یا امثالهم، به جای اه و آخ اینها، میگویم: &quot;OBS!&quot; ؟! &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;بگذریم! تازه اینجا یاد میگیری که به مسخره ترین چیزها هم میشود افتخار کرد، از آن سه مصوت غیر قابل تلفظ حروف الفبا٬ &lt;SPAN id=Body&gt;å و &lt;SPAN id=Body&gt;ä&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; و ٬&lt;SPAN id=Body&gt;ö&lt;/SPAN&gt; گرفته تا مردمی که به سختی عصبانی میشوند، هر چه بشود یا میگویند Okej یا Oh Sorry! یعنی ولش کن! دیگر ادامه نده! بدترش اینکه دقیقا انتظار این رفتار را از تو هم دارند! این میشود که نه تنها به چیزهای مسخره٬ بلکه حتی یاد میگیری به نداشته هایت هم افتخار کنی، اگر غیر این باشد جای تعجب است وقتی که میبینی چطور میشود به هوای سرد و باد و روزهای همیشه ابر 7ساعته و شبهای سرد و دلگیر 17 ساعته افتخار کرد، میپرسد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-شما هم تو کشورتان زمستان دارید؟ &lt;BR&gt;-OBS!!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یعنی قاط میزنم، میخواهم بگویم بی شعور، دو سه شب پیش تو دهات ما در ایران برف آمده است تا قوزک پا، بعد اینجا در این خراب شده تان، به جز همان برفی که اول کار آمد، حتی باران هم نیامده این چند وقته!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 341px; HEIGHT: 244px&quot; src=&quot;http://server32.irna.com/filesystem/86/09/09/616815-50-23.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;ولی اینها را نمیگویم٬ بلکه خودم را کنترل میکنم، سعی میکنم تا سطح او پایین بیایم و از اعداد حرف بزنم:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-ببین عزیزم، در کره زمین اگر بگردی کلا 32 نوع آب و هوا پیدا میکنی٬ و در کشور من 28 موردش موجود است!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از شنیدن اعداد مشعوف میشود، مثل یک بچه که شکلات داده باشی دستش:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-اوه! من این را نمیدانستم! چه جالب...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خوب است دیگر، وقتی زندگی فقط عدد باشد٬ میتوانی عدد ها را طوری دستکاری کنی که همیشه خوشحال باشی، یا اصلا مثل بعضی هموطن ها که همان اول همه عددهایشان را به وقت اینجا تنظیم میکنند! باز بیشتر از آنها، دلم میسوزد برای همه آنهایی که حلقه ی امیدشان را بسته اند به اینکه اعداد غلط از آب درآمده زندگی شان، محاسبات در هم ریخته شان، با رفتن به آنجا درست شود، اینکه میپندارند راه نجاتشان در پیمودن چند هزار کیلومتر راه است و یا در اعداد بالا و پایین رنک دانشگاه، هرچه دورتر، هر چه بالاتر، هر چه بزرگتر٬ هر چه گرانتر،در نتیجه بهتر!! خبر ندارند که نسل اول و دوم و سوم مهاجرها اینجا چطور گیر کرده اند بین زمین و آسمان! که داستانشان هر کدام مثنوی هفتاد من شده است! و این هفتاد من هم از همان قماش اعداد است که تو را وا دارد وقتی جمله من را میخوانی٬ با خودت زمزمه کنی: &quot;اوه! عجب داستان درازی!!&quot; میبینی اخوی، میبینی چگونه کرده است عدد ذهن خلق را؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اصلا من نمیفهمم چرا کسی از من آن سوال هایی را که باید، نمیپرسد! هر کس فقط همانی را میپرسد که جوابش را هم از قبل در ذهن خود ساخته، و ما با هر جواب صادقانه ای که میدهیم متهم به بیکفایتی و ناشکری! باباجان یکی بیاید بپرسد که آدم وقتی در آنجاست، رویاهایش چه میشود؟ خوابهایش؟ خاطراتش؟ امید و آرزویش؟ یکی بپرسد تا من برایش تعریف کنم از شب و روزهایی که با صدای یک آشنای مهربان از خواب بیدار میشوی و میفهمی که صدا از بیرون نبوده، از همان اعماق خوابت بوده، و خوابهایی که آرزو میکنی بیدار نشوی...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زورش این بود که بعد از 2-3 ماهی که از این قضیه ها گذشته، که عادت کردم، که آنجایی زندگی کردن را یاد گرفتم، که اگر هم تک و توک خوابی دیده ام اضغاث اهلام بوده است، بعد همه اینها، یک خواب دیدم خیلی واقعی، همین دیشب، که اینقدر خسته بودم اصلا نفهیدم چطور خوابم برد، بعد دیدم که همه این سختی ها تمام شده و من در ایرانم، چنان شعفی بهم دست داده بود که قابل احصا نبود، و جالبش این است که در عالم رویا میگفتم عجب! دیدی چقدر زود گذشت و تمام شد! چقدر هم واقعی بود و طولانی! از وقتی که رسیدم و مهمانی و همه فامیل ها را زیارت کردم و تو فکر کار و بار و خلاصه اینقدر در خواب درگیری داشتم که اصلا به کل یادم رفته بود چنین اوضاع رویایی فقط در یک خواب ممکن است جور شود! که شمع و گل و پروانه همه جمع باشند! به خود خدا، در غربت این خواب ها را دیدن نامردی ست، فقط باید بود و دید تا وقتی سیاوش میخواند خواب پشت پنجره، بفهمی یعنی چه...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مثل هوای برفی مشهد شده ام این روزها، در دلم برف میاید و من، ایستاده چو صخره ای در این گوشه تاریخ زندگی ام، چون کرمی که در شفیره اش سفری به سوی پروانه شدن آغاز کرده٬ رها شده از قیود و حرفها، اعداد، منتظر جایی این سوی زمان٬ آماده ی هجرت از خودم، آماده تولدی دوباره، دوستان کمربندها را ببندید، به آسمان شهر معرفت نزدیک میشویم...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;پ.ن:&lt;/DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; FONT-FAMILY: Arial; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;&quot;احمدرضای عزيز، تنبلی هم حدی دارد. اين را می دانم. ولی باور كن فكر تو هستم. و سپاسگزار نامه هايت. من به شدت در اين شهر مانده ام. آن هم در اين شهر بی پرنده و نا درخت. هنوز صدای پرنده نشنيده ام (چون پرنده نيست، صدايش هم نيست.) در همان اميرآباد خودمان توی هر درخت نارون يك خروار جيك جيك بود. نيويورك و جيك جيك؟! &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; FONT-FAMILY: Arial; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;توقعی ندارم. من فقط هستم. و گاهی در اين شهر گولاش می خورم. مثل اينكه تو دوست داشتی و برايت جانشين قورمه سبزی بود. الهام گولاش كمتر است. غصه نبايد خورد. گولاش بايد خورد، و راه رفت، و نگاه كرد به چيزهای سرراه. مثل بچه های دبستانی، كه ضخامت زندگي‌‏شان بيشتر است. می دانی بايد رفت بطرفِ و يا شروع كرد به. من گاهی شروع می كنم. ولی هميشه نمی شود. هنوز صندلی اطاقم را شروع نكرده ام. وقت می خواهد. عمر نوح هم بدك نيست. ولی بايد قانع بود. و من هستم. مثلا يك چهارم قارقار كلاغ برای من بس است. يادم هست به يكی نوشتم: چهار سوم قناری را می شنوم. می بينی، قانع تر شده ام. راست است كه حجم قارقار بيشتر است، ولی در عوض خاصيت آن كمتر است. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;مادرم می گفت قار قار برای بعضی از دردها خاصيت دارد. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; FONT-FAMILY: Arial; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;من روزها نقاشی می كنم. هنوز روی دیوارهای دنیا برای تابلو جا هست&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;. &lt;/SPAN&gt;پس تندتر كار كنيم. بايد كار كرد. ولی نبايد دود چراغ خورد. اينجا دودهای زبرتر و خالص تری هست. دودهای با دوام و آب نرو. در كوچه كه راه می روی، گاه يك تكه دود صميمانه روی شانه ات می نشيند و اين تنها ملايمت اين شهر است. و گرنه آن جرثقيل كه از پنجره اطاق پيداست، نمی تواند صميمانه روی شانه كسی بنشيند. اصلا برازنده جرثقيل نيست. اگر اين كار را بكند به اصالت خانوادگی خود لطمه زده است. توی اين شهر نمی شود نرم بود و حيا كرد و تهنيت گفت. نمی شود تربچه خورد. ميان اين ساختمان های سنگين، تربچه خوردن كار جلفی است. مثل اين است كه بخواهی يك آسمان‌‏خراش را غلغلك بدهی. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; FONT-FAMILY: Arial; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;بايد رسوم اينجا را شناخت. در اينجا رسم اين است كه درخت برگ داشته باشد. در اين شهر نعناء پيدا می شود، ولی بايد آن را صادقانه خورد. اينجا رسم نيست كسی امتداد بدهد. نبايد فكر آدم روی زمين دراز بكشد. در اينجا از روی سيمان به بالا برای فكر كردن مناسب تر است. و يا از فلز به آن طرف. من نقاشی می كنم، ولی نقاشی من نسبت به گالری های اينجا مورب است. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; FONT-FAMILY: Arial; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;نقاشی از آن كارهاست. پوست آدم را می كند. و تازه طلبكار است. ولی نبايد به نقاشی رو داد، چون سوار آدم می شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;من خيلی ها را ديده ام كه به نقاشی سواری می دهند. بايد كمی مسلح بود، و بعد رفت دنبال نقاشی. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; FONT-FAMILY: Arial; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;گاه فكر می كنم شعر مهربان‌‏تر است. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;ولی نبايد زياد خوش خيال بود. من خيلی ها را شناخته ام كه از دست شعر به پليس شكايت كرده اند. بايد مواظب بود. من شب‌‏ها شعر می خوانم. هنوز ننوشته ام. خواهم نوشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; FONT-FAMILY: Arial; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;من نقاشی می كنم. شعر می خوانم. و يكتايی را می بينم. و گاه در خانه غذا می پزم و ظرف می شويم. و انگشت خودم را می برم. و چند روز از نقاشی باز می مانم. غذايی كه من می پزم خوشمزه می شود به شرطی كه چاشنی آن نمك باشد و فلفل و يك قاشق اغماض. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ايراد می گرفتم كه رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمايل به كبودی است. آدم چه دير می فهمد. من چه دير فهميدم كه انسان يعنی عجالتاً. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;ايران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفكران بد و دشت های دلپذير. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;و همين.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; FONT-FAMILY: Arial; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; FONT-FAMILY: Arial; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;نيويورك، سوم رمضان&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; FONT-FAMILY: Arial; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; FONT-FAMILY: Arial; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;&quot;سهراب سپهری، شاعر و نقاش&quot; انتشارات اميركبير، به كوشش ليلی گلستان&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Dec 2007 19:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nerd&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>nerd</dc:creator>
<guid>http://nerd.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>252- تکنولوژی دانشگاه رو حال میکنی؟</title>
<link>http://nerd.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;حدود دو سال پیش یکی از دوستان عزیز از ایالات متحده٬ به مناسبت مشاهده ویندوز ایکس پی رو یه دستگاه آزمایشگاه دانشکده٬ &lt;A href=&quot;http://good-morning.blogfa.com/post-20.aspx&quot; target=_blank&gt;این گونه نوشت&lt;/A&gt;: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&quot;...فکر کنم ویرایشهای بعدی ویندوز رو مردم بتونن رو ماتحتشون هم نصب کنند...&quot;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اون موقع شاید ما این حرف رو خیلی جدی نگرفتیم و به شوخی ازش گذشتیم. ولی عمق این حرف کیارش رو بعد از دو سال و اندی٬ امروز درک کردم. یعنی نشون به این نشون که بالاخره بعد از این همه مباحث کارشناسی تو دانشگاه ما طی این جند وقته٬ بالاخره با اهتمام دانشجویان خلاق دانشکده ما نسخه بتای اولین توالت دانشکده مجهز به سیستم عامل ویندوز ویستا٬ به بهره برداری رسید. خود بنده به شخصه امروز امتحانش کردم و مشکلی نداشت٬ هر چند آخرش مجبور شدم سیستم رو ری استارت کنم ولی ارزشش رو داشت. ببینید اونهایی که هنوز در کار با کامپیوتر و اینها مشکل دارید، مواظب باشید که یه روزی ممکنه برسه که حتی دستشویی نتونین برین!! به هر حال٬ من اینجا جا دارد به نوبه خودم از بنیاد خیریه بیل و نمیدونم چی چی گیتس که حتی به فکر توالت مناطق محرومی مثل سوئد هستند تشکر و قدردانی کنم. خدا یک در دنیا صد در آخرت به شما عوض خیر دهد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;چه میکنه این ویستا!!!&quot; hspace=0 src=&quot;http://alirezammt.persiangig.ir/image/11.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: امروز داشتم با یکی از بچه های دانشگاه که از آفریقاست گپ میزدم. بحث رسید به این که اینجا تو سوئد، مردم وقتی میشینند تو اتوبوس و ترموا خیلی ساکت هستند، در حالیکه در کشورهای ما، مردم تو اتوبوس، تا میشینن کنار هم شروع به بحث سیاسی میکنن. اولا که میگفت تو کشورش اصلا معنی نداره برای کسی که بگی سیاسی نیستم یا طرفدار حزبی نیستم. به زور هم که شده باید طرفدار یه حزبی باشی! دیگه اینکه مردم همه چی رو به سیاست ربط میدن! بعد هم گفت چند وقت پیش تو کشورش، تو اتوبوس بحث سیاسی شده، یه دفعه راننده رانندگی اش رو ول کرده برگشته تو بحث دخالت کنه، اتوبوسه هم از اون ور برای خودش رفته خورده تو دیوار جمعیت لت و پار شدند. خدایی کم آوردم یه لحظه!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Nov 2007 00:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nerd&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>nerd</dc:creator>
<guid>http://nerd.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>251- به همین زودی، ده سال از این خاطره ها گذشته!!</title>
<link>http://nerd.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به مناسبت یک کامنتی که امروز گذاشتم تو وبلاگ علی میرطار، یه مطلب جالبی توجهم رو جلب کرد. ما در دوره دبیرستان به تعداد موهای باقی مانده روی سر جاسا، معلم ادبیات عوض کردیم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال اول که یک معلم داشتیم به نام اللهیاری و خلاصه دولتش مستعجل بود. دقیقا یادم نیست چی شد که از مدرسه رفت، ولی سنش هم بفهمی نفهمی در حد بازنشستگی بود شاید کمی بالا پایین. ما اون موقع اولین دوره ای بودیم که کتابهای ادبیات دبیرستان کاملا عوض شده بود و تبدیلش کرده بودند به دو کتاب، یکی ادبیات فارسی که شعر و متن ادبی داشت و دیگری زبان فارسی که نکات دستوری را بیان میکرد. این کتاب دوم را دو گروه نوشته بودند، یعنی یه عده متن اش را نوشته بودند و عده دیگری تمرینهایش را. ضایعیت قضیه ناشی از این بود که این دو گروه با هم اختلاف های عدیده داشتند. از کلاسهای آقای اللهیاری بد و بیراه هایی بود که نثار  نویسنده های کتاب ها میکرد چون که معمولا در جلسات توجیهی معلمین، خود نویسنده ها با هم دعوایشان میشده و جلسه ها نیمه کاره رها. مدرسه ما ته یک بن بست شش متری بود و هست! این شش متر که میگویم منظورم عرض کوچه است وگرنه طولش فکر کنم یه 700 - 800 متری میشد. یک روز که ما داشتیم برمیگشتیم  خانه، این بنده خدا هم که یک پیکان آبی داشت از جلوی مدرسه حرکت کرد، ما هم هفت هشت نفری در یک خط عرضی در کوچه شروع کردیم به آرامی قدم قدم زدن جلوی ماشینش و خلاصه یه مدتی مجبور شد پشت ما بیاد تا بالاخره تونست از کوچه بره بیرون. تو اون جمعی که داشتیم جلوی ماشینش شلنگ تخته مینداختیم، یکی از بچه ها رو که الان داره تو شریف دکترا میخونه،به چشمش اومده بود و سر کلاس بهش تیکه انداخت.  اون هم برداشت یه انشا نوشت که تهش نتیجه گیری کرده بود این چه معلم بزغاله ای ست که 10 نفر جلوی ماشینش راه رفتن و اون فقط یکیشون رو دیده و اصلا معلم به چه حقی تیکه میندازه سر کلاس و تو روحت ای معلم نامرد و این حرفا! معلم بیچاره هم بهش بیست داد گفت من الان به این هر نمره دیگه ای که بدم میره میگه چون من علیه معلم نوشته بودم با هام لج کرده نمره کم داده!!! واقعا الان که فکر میکنم مدرسه ما از لحاظ جو دمکراتیک و دانش آموز سالاری بی نظیر بود در ایران. چه کارهایی که خود من به شخصه نکردم! واسه همین ه شاید که هیچ جای دیگه برای من یکی حداقل دیگه اون دوره دبیرستان نشد. چه دوستها، چه محیط، و چه خیلی های دیگه، بگذریم که اون موقع همش دعا میکردیم که از دست این مدرسه خلاص بشیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دیگر معلمهای ادبیات دبیرستان که به خاطرم مانده،  همایی بود که سر کلاس ها معمولا بیخیال کتاب بود و شعرهای خودش رو میخوند و پیپ میکشید فکر کنم، یه پالتوی بلند داشت که من خوب یادم مونده و خلاصه مرخص تر از این حرفها بود که بتونه تو مدرسه ما دوام بیاره. میدونید، تو مدرسه ای که بچه هاش یه مقدار آی کیو بالاتر بزنن، خصوصا اگه ایران باشه، معلم هم باید ورووجک باشه خودش، نه مثل این همایی که بچه ها ازش یه سوالیهایی میپرسیدن که بنده خدا تو عالم بیخبری خودش برداشت یه بار پای تخته برامون عکس بافور رو کشید و خوب توضیح داد که شیره رو کجاش باید گذاشت و چه جوری باید کشید و اینها!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه معلم ادبیات دیگه داشتیم به اسم موحد. این موحد هم نمیدونم چی شد یه مشکلی داشت که یه چند دفعه دیر اومد مدرسه و یه چند باری هم زود رفت. یه دفعه اش رو یادمه خانومش زنگ زد مدرسه که بدو بیا لوله آب خونه ترکیده! خلاصه معاون مدرسه بهش گیر داده بود که اخوی سر ساعت بیا یا یه همچی چیزی! اون هم  یه دفعه اومد سر کلاس عصبانی گفت: &quot;این آقای شهربانیه، شهبازیه، کیه این ناظمتون؟! برگشته گفته فلان!!!&quot; خلاصه این شد که این بنده خدا رو هم مرخص کردن بره به کارهاش برسه!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دیگر معلمهای ادبیات، معلم ادبیات پیش انشگاهی بود به اسم آقای قاضی. این بنده خدا، انصافا با وجود اینکه سنش خیلی بالا بود و خاطره داشت از زمان خان های تبریز، ته بچه باحال بود و طراح تست های کنکور سراسری، تجربه اش هم به اندازه مجموع تجربه نصف کادر مدرسه و در عین حال آدم تیزی بود. راه به راه سر کلاس خاطره تعریف میکرد و شعر تفسیر میکرد و از بالا تا پایین حکومت رو میشست میریخت تو فاضلاب، تهش میگفت: &quot;اصلا به ما چه!! ما درس ادبیات خودمون رو بدیم&quot; چون به همین خاطر هم وقت کم میاورد، خیلی جاهای کتاب رو درس نمیداد میگفت حذف شده! ما هم رفتیم به آقا مدیرمون گفتیم، ایشون هم رفت یه معلم تست آورد به اسم فراهانی که خیلی گل بود خدا وکیلی، ما هم بعد مدرسه میایستادیم ایشون برای ما نکته تستی میگفت، از این مدل ها که از یک بیت سعدی 68 تا صنعت ادبی درمیاورد. ها! این معلم تستی ها رو هم مدیرمون به این شرط میاورد که جلو معلم اصلی جیکمون درنیاد که معلم دیگه هم غیر شما داریم، چون مدیرمون با معلمهای با سابقه رودروایسی داشت!! خلاصه که ته حالگیری موقع کنکور شد که دیدیم از هر جایی که آقای قاضی رد کردند و درس نداده اند، سوالی هم نیامده! یک بار که اصلا یک درس را که خیلی سخت بود و جمله زیاد داشت و در هر کنکور آزمایشی یه 2-3 تا سوال ازش بود حداقل، درس نداد برگشت گفت: &quot;انگار این درس رو قراره از کتاب حذف کنند!&quot; ولی ما که تو کتمون نمیرفت، خودمون نشستیم خوندیمش، لازم به ذکر نیست که  تو کنکور ازش سوال نیومد... هنوز هم برای این دوتا معلم آخری ادبیات خیلی وقتها دلم تنگ میشه، خصوص آقای قاضی که در زمان نامناسب دیدمش، موقع کنکور و حرص و ولع تست، نه موقعی که بتونم از تفسیرهای قشنگش از اشعار حافظ و سعدی لذت ببرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: خداییش ما تو دبیرستان معلمهامون یکی از یکی جالبتر بودند. الان که بیشتر از 5-6 تا از معلمهای اون موقع تو مدرسه باقی نموندن، فکر کنم به اندازه کافی این خاطرات اکسپایر شده که بشه گاهی بعضی هاش رو برملا کرد! های حمید رضا و بقیه بچه ها اگر خاطره ها رو نوشتین بفرستین اینجا بذارم رو آنتن...&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Nov 2007 11:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nerd&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>nerd</dc:creator>
<guid>http://nerd.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>250- disproportionation</title>
<link>http://nerd.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اینجا زبان اصلی انگلیسی نیست هر چند به انگلیسی درس میدهند. این دو وجه دارد. وجه اول منفی ست چون گاهی انگلیسی رو به لهجه سوئدی صحبت میکنند که واقعا فهمیدنش را مشکل میکند و من اوایل فکر میکردم که اشکال از ضعف شنیداری من هست تا وقتی یکی از استادها که اهل انگلیس است، شروع به تدریس روشهای کرکتریزیشن نانو مواد کرد و من تازه متوجه شدم که نه بابا، لیسنینگم این قدر ها بد نیست. موید دیگرش یکی از بچه هاست که آمریکایی ست و وقتی ارائه کنفرانس دارد، بیانش تومنی دوزار با ارائه سایر ملل موجود در کلاس اعم از سوئدی و اتریشی و فرانسوی و ایرانی! فرق میکند. مشکل دیگر در همین وجه منفی این است که گاهی٬ استاد یه مفهومی رو در ذهن خودش از سوئدی به انگلیسی ترجمه میکند و خلاصه مفهومی که این شکلی دو سه بار رفته و برگشته، حساب کنید وقتی به شما میرسد دیگر چه چیزی ازش باقی مانده؟! هر چند این اتفاق کم پیش میاید و بیشتر هم اوقاتی ست که از استاد سوالی غیر منتظره پرسیده شود. وگرنه انصافا لهجه های سلیسی دارند و هر پنج دقیقه یک بار هم میپرسند: &quot;واضح است؟ روشن است؟&quot; نکته جالب اینکه بعضی کلمات هست که نه شما و نه طرف مقابل معادل انگلیسیش رو نمیدانید ولی میتوانید به هم حالی کنید که منظور چیست. هر چند بعضی اوقات هم این طور صحبت کردن میتواند به سوء تفاهم منتهی شود.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا نگاهی هم به وجه مثبت مثبت قضیه که بر وجه منفی غالب است٬ اینکه اینها انگلیسی رو خیلی ساده صحبت میکنند، بدون تشبیهات و کنایات و ضرب المثل ها و لغات جدید و این باعث میشود که در فهم به ندرت دچار مشکل شوید. من گاهی که به برکت اینترنت اینجا کلاسهای بعضی از دانشگاههای آمریکا را نگاه میکنم٬ یا بعضی سخنرانی ها را٬ متوجه میشوم که برای رسیدن به انگلیسی در حد مطلوب که کامل منظور استاد از کنایات٬ تیکه ها و لطیفه ها رو بفهمم هنوز راه قابل توجهی دارم٬ و صد البته که واضح است بخش عمده ای از این مسیر از فرهنگ و اخلاق این مردم میگذرد. مثلا همون استاد انگلیسی فوق الذکر تو توضیح یه روش داشت رفت و برگشت اشعه الکترونی را به من توضیح میداد٬ بعد به مولکولها میگفت Guy و مثلا میگفت این بیم میاد میخوره به این گای! و این گای رو اگه اونجا رو تخته با دست بهم نشان نمیداد٬ احتمالا متوجه نمیشدم که منظور اپراتور دستگاه است یا اتم های اکسیژن حول اتم مس! فرهنگ رو هم خیلی نمیشه از کتاب ها یاد گرفت. یک جور اکتشاف میخواهد و حرکت به درون. فرضا اگر بگویم که &quot;سوئدی ها موقع حرف زدن٬ تقریبا صدای هر حرکتی را با دهانشان هم تقلید میکنند٬ خصوصا موقعی که با هیجان در حال تعریف یه قضیه هستند و یا در جمع خودمانی تر٬ چه جهت ترغیب شنونده به گوش کردن به استاد باشد سر کلاس٬ چه مثلا رفیقت باشد در حال تعریف کردن یک قضیه جالب&quot; واقعا باید یه مدتی حشر و نشر داشت تا فهمید که چه موقعی این طور حرف میزنند و به همچنین سایر مثالها...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفته پیش سر کلاس حل تمرین پلیمر بودیم. دانشجوی حل تمرین٬ یک کاندید سال بالای پی.اچ.دی و سوئدی ست. داشت واکنشی را توضیح میداد رسید به این واکنش تسهیم نامتناسب که به انگلیسی میشود disproportionation (دیسپراپرشنیشن) بعد بنده خدا موقع تلفظ زبانش میگرفت و نمیتوانست روان تلفظ کند. (تلفظ با سرعت مناسب و بدون وقفه را در یک جمله امتحان کنید!) نکته جالبتر اینکه بچه های کلاس هم که هیچ کدام انگلیسی زبان نبودند٬ من جمله خود من٬ هر کدام که خواستند این لغت را تلفظ کنند به مشکل خوردند! همه خندیدند. آخر هم این لغت را که یک گوشه وایت برد نوشته بود٬ پاک نکرد و هر وقت کارش داشت٬ میگفت this one! حالا حساب کنید که لغتهای مقابلش هم propagation بود و dispropagation و بیچاره هم مجبور بود این چند تا لغت را راه به راه تکرار کند مثلا:&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;Here we have propagation instead of disproportionation!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این مدت که با چند نفر از دوستان صحبت میکردم٬ دیدم تصور غالب این است که احساس میکنند اگر بیایند این ور آب٬ زبان انگلیسی به خودی خود تقویت میشود. از نظر من اصلا ایده درستی نیست و تجربه همه کسانی هم که دیدم این را ثابت کرده که تنها راه تقویت زبان انگلیسی در هر جایی که باشید تمرین و تصحیح گرامر است و اینکه بنشیند از اساس٬ زبان را به صورت اصولی یاد بگیرید و بعد هم تمرین و تمرین و تمرین. برای مثال من که خودم موسسه کیش را تا سطح پیشرفته رفتم، باز هم که نگاه میکنم میبینم کلاسها چقدر ضعف داشته. در کلاس موسسه٬ صحبت کردن ما غالبا به این شکل بود که همان مفهوم که در ذهنمان به فارسی بود٬ ترجمه لغت به لغت میکردیم به انگلیسی و همه هم منظور هم را میفهمیدیم. چون مبنای فکری همه بچه های کلاس فارسی بود. اینجا اگر همچین کاری بکنی تنها یک نگاه پر از علامت تعجب نصیبت میشود و دیگر هیچ! باید این قابلیت را در خود ایجاد کنید که حداقل برای نیم ساعت یا یک ربع بتوانید بدون وقفه٬ یعنی بدون نیاز به ترجمه حرفهای طرف به فارسی در ذهنتان و بعد ترجمه جواب از فارسی به انگلیسی٬ مکالمه کنید. به عبارت ساده تر موقع صحبت به زبان انگلیسی٬ به همان انگلیسی هم فکر کنید. یعنی اگر رفتید برای ارائه پروژه جلوی کلاس و کامپیوتر هنگ کرد و پاور پوینتهایتان را نشان نداد٬ بتوانید کل کاری را که کرده اید به انگلیسی و از حفظ در جا توضیح دهید&lt;sup&gt;۱&lt;/sup&gt;. crystal clear؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن1: امروز هم اولین برف آمد. اینجا انگار پاییز و اینها ندارد. استریت فوروارد میروید داخل زمستان. لامصب خیلی بدون آمادگی بود. داخل ساختمانها هم گرم است. آدم مجبور میشود برای فاصله خانه تا دانشگاه یک خروار لباس تن کند. بعد پا که داخل ساختمان میرسد،  میمانی با این هم لباس چکار کنی! من ادپتیشن با هوای سرد را استارت زده ام ولی هنوز در فاز تاخیری هستم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پ.ن2: یک چند وقت دیدم خیلی دارم محاوره ای مینویسم، فارسی آدمیزادی دارد از دستم در میرود. نتیجتا امروز کلی هم وقت گذاشتم این متن را دوباره ویرایش کردم که یک مقداری شکل متن آدم حسابی های عصا قورت داده بشود. بالاخره ما هم دوتا پست با کلاس داشته باشیم دو روز دیگه میخواهیم کاره ای بشویم نگویند این دو کلمه درست نمیتواند بنویسد راه افتاده است میخواهد چی چی جمهور بشود! ها، باید فعل مفرد اینجا به کار میبردم، دیگه جو گرفت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن3: تو پ.ن2 به جای اون &quot;دیگه&quot; ها باید از &quot;دیگر&quot; استفاده میکردم. تو این پ.ن هم به جای &quot;اون&quot; باید میگفتم &quot;آن&quot;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;

&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;sup&gt;۱&lt;/sup&gt;: &lt;font size=&quot;1&quot;&gt;این اتفاق حتی اگر احتمالش یک میکرو نرد هم که باشد به ما که میرسد احتمالش میرود بالای گیگانرد!! (نرد واحد شمارش احتما بدشانسی در سیستم  اس آی است و اتفاقا از آن احتمالهای خاص است که واحد دارد و به علت بزرگی آن معمولا از میکرو و نانو نرد در مکالمات روزمره استفاده میکنیم.)&lt;/font&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Nov 2007 00:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nerd&amp;postid=250</comments>
<dc:creator>nerd</dc:creator>
<guid>http://nerd.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>249- دلتنگی</title>
<link>http://nerd.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یکی از وبلاگ هایی که خیلی من باب اینکه دیگه آپدیت نمیشه٬ دلم گرفته٬ &lt;A href=&quot;http://gil-gamesh.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;وبلاگ سابق علی&lt;/A&gt; بود. واقعا آرشیوش رو باید دریافت. برای من که از اینجا نشسته ام میبینم چه خوب نوشته٬ ساده و رک. حقش این است که بنشینم تک به تک به مطالبش لینک بدهم با توضیح. ولی شرمنده که وقت ندارم. فقط یک بار یک مطلبی نوشته بود. خوب یادم هست که همون هفته اش یا هفته بعدش با &lt;A href=&quot;http://harmony.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;جواد&lt;/A&gt; تو دانشگاه تهران داشتیم به سمت در خروجی خیابان قدس قدم میزدیم٬ یهو گفتم: &quot;دیدی علی چی نوشته اخیرا؟!&quot; جواد هم گفت: &quot;آره!&quot; خلاصه موضوع بحثمون این بود که حالا که رفته پای خودش رسیده آمریکا٬ نوبت بقیه که شده این رو گفته...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;من دلم تهران ميخواد،&lt;BR&gt;بد مدل،&lt;BR&gt;كاش می شد... &lt;BR&gt;آهای اون هايی كه دارين سر ميشكونين واسه ويزای آمريكا، &lt;BR&gt;آخه اروپا چه مرگشه؟ &lt;BR&gt;لا اقل ميتونين تابستون ها بر گردين يه سر.&quot; (&lt;A href=&quot;http://gil-gamesh.persianblog.ir/1384_2_gil-gamesh_archive.html#3509919&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینجا یه خوبی داره که آدم هر روز بزرگ تر میشه٬ فرصت داری روی خیلی چیزها فکر کنی که تا حالا فکر کردن راجع بهش رو وقت تلف کردن میدونستی٬ و یه بدی هم داره٬ هر چی که بیشتر عادت کنی بیشتر رسوب میکنی٬ همین که فکر میکنم شاید نشه حتی تابستون برگردم٬ همین که فکر میکنم از شرایطی که تو همون ۲ هفته اول میخواستم برم بیلیط برگشت رو اوکی کنم از زور دلتنگی٬ رسیدم به نقطه ای که برای باطل کردن بیلیط برگشتم دو دل شدم٬ خودم هنگ میکنم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;ترمينال شماره 2 فرودگاه مهر آباد، &lt;BR&gt;ايستگاه آخره، &lt;BR&gt;می فهمي؟ &quot; (&lt;A href=&quot;http://gil-gamesh.persianblog.ir/1384_2_gil-gamesh_archive.html#3509940&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن ۳: علی جان جوون بودیم و جاهل! شما بزرگی کن ببخش!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Nov 2007 14:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nerd&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>nerd</dc:creator>
<guid>http://nerd.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>248- بچه کاج </title>
<link>http://nerd.blogfa.com/post-248.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اینجا یک سری نمایشگاه های معرفی صنعت راه میاندازند هر ساله که معروفترینش چارم هست. ولی با توجه به احترام فوق العاده شیمی و میم شیمی و سایر بستگان٬ قبل از چارم یک نمایشگاه هست به اسم کارم که صنایع مرتبط با شیمی اینجا میایند از دانشگاه نیرو جذب کنند. بعد هم هر کدام سعی میکنند محیط جذاب تری از شرکتشان ارائه کنند و کلی چیزهای جالب در غرفه شان میدهند. یک اصطلاحی هست بین بچه های اینجا به اسم دانلود نمایشگاه. یعنی راه بیافتی از یک گوشه هر چی تو غرفه ها میدهند بگیری. با توجه به ماخوذ به حیا بودن من٬ روم نمیشد برم همینطور از رو میز هر چی هست جمع کنم مثل خود این جماعت سوئدی که موقع جمع کردن ابزار اهدایی غرفه یه نگاه خشک و خالی هم به اون پوستر ها و اینها نمیکردن بی تربیت ها٬ بعضی هاشون فکر کنم دو سه بار هم دور میزدن. روش من این بود که یه سوال میکردم همین طور که طرف داشت توضیح میداد٬ من هم از رو میز هر چی دم دستم میرسید٬ جمع و جور میکردم. یک بار هم که آخر حرفهای یکی دست کردم که از روی میز اون چیزهایی که بود بردارم طرف فکر کرد میخوام باهاش دست بدم دستش رو آورد جلو٬ بیچاره کلی  ضایع شد. مثل نمایشگاه های ایران هم نیست که طرف نشسته تو غرفه لنگهاش را انداخته رو هم٬ باید حتما بپرسی یه چیزی تا جواب بدن٬ من اگر بالای دو ثانیه جلوی یه غرفه میایستادم میکشیدم تو به توضیح٬ ول هم نمیکرد برم سراغ بعدی. خلاصه واسه همین وقتم تلف شد و خیلی توشه پرباری جمع نکردم! در حد یه قمقمه و کول دیسک یک گیگی و مقادیر متنابهی شکلات و بیسکویست و خود کار و مداد نوکی و خط کش و اینها و البته از همه مهمتر یه بچه کاج یک سال و نیمه! خیلی خوشگله بی شرف٬ میخوام بکارمش. کاج هر چی هم که باشه٬ از این گربه بی همه چیز که بهتره. مسئول غرفه که مال یکی از شرکتهای معروف پالپ بود هم ما رو گرفته بود به حرف. وقتی هم که گفتم رشته ام نانو متریاله٬ انداخته بود که بیا ما یه پروژه خوبی داریم میخواهیم ببینیم این آجرهایی که تو خشک کن های دوار کارگاه هامون داریم چرا میشکنه! این خیلی به ما ضرر میزنه! خلاصه دیدم ول نمیکنه و برگشتم گفتم: &quot;مرد حسابی این پروژه چه ربطی داره به شرکت شما؟! باید برین خر اونی رو بگیرین که این آجرها رو بهتون میندازه!!&quot; متوجه هستین که اینها موظف هستن به جای درختهایی که برای تولید پالپ کاغذ استفاده میکنن٬ دوباره درخت بکارند و این بچه کاج ها هم که میدادن یعنی ما خیلی عاشق محیط زیستیم و این حرفا. هااا! یه چیز جالب دیگه! قضیه طرف رو شنیدین که گفتن چه قدر کامپوتر بلدی؟ گفت تا یه حدی! گفتن خوب کامپیوتر رو روشن کن ببینم. گفت نه دیگه تا اون حد!! شده بود قضیه من جلوی غرفه &lt;A href=&quot;http://www.akzonobel.com/com/&quot; target=_blank&gt;اگزونوبل&lt;/A&gt; وقتی داشتم قپی در میکردم که تا یه حدودی به زبان سوئدی آشنایی دارم!! حالا از تجربه های این نمایشگاه باید برای دانلود بهینه چارم استفاده کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از دیگر نتایج نمایشگاه این بود که من فهمیدم چقدر نسبت به رشته ام بی توجه بوده ام! اینجا شیمی و اینها خیلی محترمه چون خوب پولی ازش در میاد. هر طبقه دو وجه و سه بال داره و تو دل یه تپه هم ساخته شده٬ در نتیجه از طرف جنوب طبقه هم کف میشه طبقه چهارم و این سه طبقه رو که بری پایین از تو طبقه همکف از طرف شمال در میایی!! کلی روزهای اول گیج میزدم بین طبقه ها و این سه وجه و بال پشت و جلو و این حرفا. هر طبقه مختص به تحقیق در یکی دو تا زمینه کلیه٬ یه طبقه پلیمر٬ یه طبقه بیوتکنولوژی٬ یه طبقه شیمی معدنی٬ یه طبقه شیمی آنالیتیکال که یکی از پیشرفته ترین دستگاه های پراش ایکس فعلی دنیا رو داره٬ یه طبقه کاتالیست٬ یه  طبقه شبیه سازی و بهینه سازی و این حرفا... هر دری هم که باز کنی یه لابراتوار کامپوتره با حداقل ۱۰-۱۲ تا کامپیوتر به بالا با کیس و تشکیلات کامل مگه خلاقش ثابت بشه٬ یعنی یا آفیس دکترا باشه یا آزمایشگاه یا دفتر استاد. تمام کامپوترها٬ آخرین ورژن نرم افزار ها و دیتا بیس ها را هم دارد٬ و پول هم میدهند از بالای نگهداری این نرم افزار ها و دیتابیس ها! یه بار سر کلاس سالید استیت استاد یه نرم افزار دیتابیس معرفی کرد و بعد از بچه ها پرسید خوب کی از این دیتابیس استفاده کرده؟ هیچ کی جواب نداد! اون هم یه سری با خنده تکون داد گفت ببین ما داریم ماهی چه پول هنگفتی بالای این دیتابیس میدیم٬ بعد دو نفر بیشتر تو سال ازش استفاده نمیکنند!! نتیجه این شده که بچه ها تو دانشکده های دیگه سعی میکنند یه کورس هم که شده یه طوری تو شیمی بگیرن که اکسسشون به این برج ۱۰ طبقه باز بشه! چون غیر اتاق کامپوتر هاش سالن مطالعه های خوبی هم داره...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Nov 2007 14:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nerd&amp;postid=248</comments>
<dc:creator>nerd</dc:creator>
<guid>http://nerd.blogfa.com/post-248.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>247- آمار کشفیات</title>
<link>http://nerd.blogfa.com/post-247.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱- من یه امکانی تو این بلاگفا کشف کردم که میشه به نویسنده های وبلاگ اضافه کرد! حالا هر کی که دوست داره اینجا مطلب بذاره من میتونم بهش یه پسوورد بدم که خودش واسه خودش آپدیت کنه راحت٬ به من هم نیازی نباشه! (البته این هنوز در حد یه ایده مطرحه و باید روش بیشتر کار کنم!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲-  &lt;A href=&quot;http://analytic.blogfa.com/post-129.aspx&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; متن به نظرم قشنگ بود. شما هم اگر خواستید بخوانید٬ سوای همه آن هم بحث ها که میکردیم چند سال قبل٬ سوای همه نظرات و سوای همه توجیهات٬ خاک یک تاثیر غریبی دارد. با خودم میگفتم که شاید چون من از خاک آن ناحیه هستم یک چنین احساسی دارم٬ ولی الان با خودم فکر میکنم که تاثیرش باید خیلی پیچیده تر باشد٬ نمیدانم واقعا! همین قدر میدانم که اگر یک مشت آدم جرات میکنند بایستند هر حرفی میخواهند بزنند و کسی نتواند کاری به بهشان بگیرد یا حرفی بزنند و کلی دنیا تحویلشان بگیرد به ۱۷ میلیون و ۲۰ میلیون و ۲۲ میلیون رای و حماسه تیر و خرداد نیست٬ به همین خاک است که ازشان حمایت میکند. و شاید خیلی بیشتر از این خاک باشد٬ نمیدانم ولی دوست دارم بدانم. خیلی سخت است راجع بهش توضیح دادن! شاید برای همین باشد که با همه آن بحث هایی که میکردیم باز هم هیچ کداممان راضی نمیشدیم٬ شاید اگر مملکتمان همان &lt;A href=&quot;http://www.manintexas.persianblog.ir/1385_7_manintexas_archive.html#5675966&quot; target=_blank&gt;جامعه رویایی&lt;/A&gt; میشد یعنی همانکه به نظر من هم وجود خارجی ندارد (خصوصا بعد از اینکه این ور را هم دیدم یا بهتر بگویم تا حدی لمس کردم) اینقدر این مسئله برایمان بغرنج نمیشد! شاید هم چون اصولا آن جامعه رویایی غیر قابل تحقق است٬ هر صد سالی یکی دوبار حکومت عوض شده و هر بار هم مردم شاکی از آب در میامدند! نمیدانم! شاید اگر قبول کنیم که &lt;A href=&quot;http://barkhord.blogfa.com/post-157.aspx&quot; target=_blank&gt;ایران مرکز دنیا نیست&lt;/A&gt;٬ حال و روزگارمان بهتر شود٬ شاید دیگر هی زور نزنیم برای تعریف وطن تا پارادکس های ناشی از عدم تطابق توهمات یا به بیان دیگر ایده آلهای بسیار دورمان را با واقعیت های پیرامون مان را حل کنیم. قضیه پارادوکس را یادت هست؟! هنوز هم وقتی یادم میاید قیافه قهرمانی را٬ وقتی سر امتحان ۱۸۰ درجه چرخیده بودم روی ورقه ات٬ اینکه چه جوری بر و بر ذل زده بود به من٬ یه جوری بدنم مور مور میشود...   &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه که آقاجان نمیدانم! ولی اینجا که بوده ام فهمیده ام که این ور و آن ور دنیا با هم فرق دارد. از این چس ناله های روشن فکری که تو ایران میزدیم آدم باید جهان وطن باشد٬ خنده ام میگیرد. تو اگر جهان وطنی پاشو برو سومالی و اریتره پزشک و مهندس بدون مرز شو برادر! نه آقا من این ور دنیا که دارم راه میروم قیافه ام داد میزند که ایرانی ام٬ خارجی ام٬ وقتی ریش میگذارم و تو این هوای سگ سرد صبح٬ یقه ام را میکشم تا بیخ گلویم بالا٬ مردم تو قطار روی کله ی هم دیگر هم سوار شوند روی صندلی خالی کنار من نمیشینند. به هر حال مال آن طرف هستم. این ور کره زمین٬ یعنی آمریکا و اتحادیه اروپا اسم خودشان را گذاشته اند &quot;دنیا&quot;! این یک واقعیت است. تو هم یک مهاجری! این هم یک واقعیت است! هنوز هم اگر بچه ی یک آلمانی ظرف غذایش را با بی احتیاطی چپه کند٬ ننه اش میزند پس کله اش میگوید مثل خارجی ها دست و پاچلفتی نباش! اگر بخورد زمین میگوید مثل خارجی ها کور نباش! این خارجی که میگوید منظورش توی کله سیاه هستی با مدرک دکترا و کلی نکات مثبتی که طرف در مغز پهنش حتی نمیتواند فلسفه اش را تجزیه تحلیل کند. حتی در جامعه مثل سوئد که اگر پلیس بشنود مادری به بچه اش این را میگوید٬ جرم حساب میشود٬ که ۲۵ درصد آدمهایش مهاجرند٬ میفهمی فرق مهاجر را٬ و مهاجر یعنی کسی که از جایی که دنیا نبوده آمده به جایی که دنیاست. خلاصه که اینها رسانه ها را گرفته اند دستشان٬ توی روزنامه هر هفته لااقل یکی دوبار از ایسلامیسکا رژیما مینویسند یک جوری که من که زبانشان را نمیفهم خطرش را بفهمم. این را در چشمهای نگران همکلاسی سوئدیم هم میبینم که با یه حالتی میپرسد علی این آیت الله در ایران چه کار میکند دقیقا؟ خلاصه که اگر میگویند دنیا از برنامه های ایران نگران است٬ یعنی آمریکا و تهش همین یک مشت کشور اروپایی٬ اینجا اگر که از دنیا حرف میزنند منظور خودشان است و نه مثلا آفریقایی ها یا آمریکای لاتین٬ این طوری میشود که من هم به خودم حق میدهم که دنیا را همان کشور خودم بدانم و نهایت یک مشت کشور های دورش تا وقتی با کشور من هم جهت باشند٬ هزاری هم که بیرون خزیده باشم یا هرچی٬ گور بابای جهان وطنی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تهش میدانم که باز هم همین ما٬ باید اینقدر زور بزنیم و این قدر نسل ها بیاید بگذرد تا بتوانیم ذره ذره هر کی در حد توان خودش٬ ساختار های ذهنی مان را از نو بسازیم٬ بعد شاید روزی نسل های آینده ما بتوانند به قدرتی برسند که به این ها بفهمانند که دنیا بزرگتر از آن چهار دیواری آمریکا و یک مشت کشور اروپایی ست...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Oct 2007 12:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nerd&amp;postid=247</comments>
<dc:creator>nerd</dc:creator>
<guid>http://nerd.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>246- صیاد اردک (3)</title>
<link>http://nerd.blogfa.com/post-246.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱- همین طوری داشتم نگاه میکردم که خلق الله از طریق چه لینکهایی آمده اند تو این وبلاگ٬ شانسی دو سه تا از مطلب های قدیم را دیدم٬ هر کدوم مال یه سال خرده ای قبل تقریبا. تو این فاز فعلی که هستم٬ خیلی جواب داد: یکی &lt;A href=&quot;http://nerd.blogfa.com/post-190.aspx&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; که توضیح ندارد و خودش گویا ست٬ پشت بندش هم &lt;A href=&quot;http://nerd.blogfa.com/post-188.aspx&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; که یه جوری فصل الختام این بحث هاست که اینجا گاهی مینویسم٬ کشف ربط و رابطه اش باشد برای دوستانی که علاقه مند هستند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲- [راجع به چند تا ایرانی اینجا که ترجیح میدم حذفش کنم. فقط واسه خودم که یادم بمونه اون چند تا بچه ایرانی که نصفه شب تو ایستگاه اتوبوس دیدم...]&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳- امروز تو نهارخوری دانشگاه یک مردی از مقدونیه اومد ازم اجازه گرفت سر میز نشست. راننده تاکسی بود ظاهرا که میاد ظهرها نهار خوری دانشگاه غذاش رو گرم میکنه میخوره! فارسی بلد بود در حد چند تا جمله٬ میگفت خیلی از همکاراش ایرانی هستند و چون وقتی دور هم جمع میشوند فارسی صحبت میکنند٬ اون هم مجبور شده بالاخره در یه حدی یاد بگیره. حالا چی بلد بود؟! اینکه وقتی دو تا همکار ایرانی اش به هم میرسند اولی به دومی میگه: &quot;امروز چقدر کار کردی؟&quot; و دومی میگه: &quot;آخه به تو چه که من چقدر کار کردم؟!!&quot; من فقط زهر خنده ای کردم٬ ولی وقتی محسن نامجو میگوید: &quot;ملت عاشق که خط و ربط ندارد!&quot; حواستان باشد عربده ناسیونالیستی تان گوش فلک را جر ندهد که به ماتحت ملت توهین شد! اون وقت با همه این اخلاقیات قشنگمان که ده بیست سال زندگی تو این کشور با این استانداردها هم تغییرش نمیدهد٬ حتی به دنیا اومدن تو اروپا هم تغییرش نمیدهد (ر.ج ۲)٬ حتی قرآن و حدیث پیغمبر و اینهمه متون اخلاقی و آموزه های دینی هم تغییرش نمیدهد٬ حتی وقتی خودمان قانون مینویسیم هم بهش پایبند نیستیم چون اون اخلاقیاتمان را تغییر ناپذیر میدانیم٬ وقتی اون ناصرالدین شاه گفت همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید٬ همه بهش خندیدند٬ حالا بیایید تحویل بگیرید...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴- پست اینطوری خوبه؟ طولانی نیست٬ تحلیل ندارد٬ برداشت هم ندارد٬ همین طور دیدم دور هم هستیم یه چهار تا در ودیوار نوشتم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Oct 2007 15:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nerd&amp;postid=246</comments>
<dc:creator>nerd</dc:creator>
<guid>http://nerd.blogfa.com/post-246.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
